تبليغاتX
بیا بگشای در تا پر گشایم
به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد
 

زیبا ترین کلمه بر لبهای بشر کلمه (( مادر)) است.

و زیبا ترین آوا، آوای ((مادرم))

این کلمه آکنده از عشق و امید است. کلمه ای شیرین و مهر انگیز که از اعماق قلب بر می خیزد و ...مادر همه چیز  ما است .

او در غم و اندوه ، تسکین دهنده ما است و در بیچارگی امید ما، و به هنگام ضعف قوت ما است.

او سرچشمه عشق ، عطوفت، همدردی و گذشت است.کسی که مادر را از دست می دهد، در واقع روح پاکی را از دست می دهد که همواره حافظ و خیر خواه او بوده است.

هر چیزی در طبیعت حکایت از وجود مادر می کند. خورشید مادر زمین است و غذای گرما بخش خود را به آن می دهد و در هنگام شب تا وقتی که زمین را با آواز دریا و نجوای پرندگان و جویبارها به خواب نبرد ، هیچگاه جهان را ترک نمی کند. و زمین ،مادر درختان و گلهاست . زمین آنها را می زاید ، پرستاری می کند و بعد آنها را از شیر می گیرد.درختها و گلها نیز مادران میوه های درشت و دانه های خود می شوند.

و مادر، آن نمونه نخستین تمام هستی ، روح جاودانی است که لبریز از عشق و زیبایی است...

 

روزگاری دختری قدم به عرصه هستی گذاشت که وارث همه کمالات و ارزشهای ذاتی پدر شد. هم او که سلاله پاک ائمه از وجودش نشأت گرفت. او آمد تا زن را از بند گمراهی ها و خرافه های فکری نادرست زمان خود برهاند.

صدیقه طاهره ،مظهر ایمان ایثار و تقوی  است. او با ساده زیستی ، الگوی بی بدیل زنان مسلمان در سراسر جهان است. مروری بر زندگی پر فضیلت این بانوی گرانقدر موجب می شود بیشتر به خود ببالیم از اینکه میلاد مبارکش را (( روز زن)) نامیده اند.

ای فاطمه کبری، از تو می آموزیم که شکوه زندگی را در صفا و صداقت و یکرنگی و ساده زیستی بدانیم.ای دختر محمد (ص) ، از تو می آموزیم که در برابر ناملایمات ، جامه صبوری بر تن کنیم و بلند طبع و والا نظر باشیم.

ای فاطمه مرضیه، از تو می آموزیم که لباسمان از حیا و عفت و پوششمان از پرهیز گاری باشد و خوب می دانیم که برای پیمودن مسیر خوشبختی، باید راه تو را در پیش گیریم.

ای خداوند بخشنده و مهربان ، ما را در این نیکبختی ، یاریگر باش...  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 20:30  توسط سنگ صبور | 
 

سلام به همه دوستان

از اینکه چند وقته دیر آپ میکنم از همه تون معذرت می خوام و از این که تو نظر خواهی گفتین چرا آپ نمی کنم هم ممنونم ازتون و هم شرمنده . آخه چند وقتی می رفتیم سر کار ، ساعت کارش زیاد بود فرار کردم . خلاصه دیگه وقت کم داشتم . به هر حال از همه تون ممنونم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 19:37  توسط سنگ صبور | 
 

چهار پرسش از علی (ع)  امیر مومنان

 

مردی به حضور مبارک امیر المومنین(علیه السلام) رسید، عرض کرد یا امیرالمومنین: چهار سوال دارم .امام فرمودند :بپرس اگرچه چهل سوال باشد، عرض کرد : واجب چیست و واجبتر کدام است؟ نزدیک چیست و نزدیکتر کدام است؟عجیب چیست و عجیب تر کدام است؟ سخت چیست و سخت تر کدام است؟

امام فرمودند: واجب، اطاعت از خدای متعال و انجام واجبات است.واجبتر، ترک گناهان و محرمات است.

نزدیک، قیام قیامت و نزدیکتر ،مرگ است. 

عجیب ، دنیا با تغییرات و دگرگونی هایی است که در اوست. وعجیبتر علاقه و محبت به دنیا است.

سخت ،ساعت ورود در قبر و سخت تر از آن، دخول در قبر بدون زاد و توشه است.

 

                                         زادِ فردای خود امروز ، از اینجا بردار

                                  این،نه راهیست که هر روز توان آمد و رفت!!!   

                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:18  توسط سنگ صبور | 
                             


                  در مني و اينهمه ،ز من جدا                     با مني و ديده ات به سوي غير  
                  بهر من، نمانده راه گفتگو                         تو نشسته گرم گفتگوي غير        
                  غرق غم دلم به سينه مي تپد                 با تو بي قرار و بي تو بي قرار 
                  واي از آن دمي كه بي خبر ز من               بر كشي تو رخت خويش از اين ديار 
                      
                  سايه توام به هر كجا روي                         سر نهاده ام به زير پاي تو    
                  چون تو در جهان نجسته ام هنوز              تا كه بر گزينمش به جاي تو                 
                  شادي و غم مني به حيرتم                      خواهم از تو ...در تو آورم پناه
                  موج وحشيم كه بي خبر ز خويش              گشته ام اسير جذبه هاي ماه  
                    
                  گفتي از تو بگسلم...دريغ درد                     رشته وفا، مگر گسستني است؟!!!
                  بگسلم ز خويش و از تو نگسلم               
   عهد عاشقان، مگر شكستني است؟!!
                  ديدمت شبي به خواب و سر خوشم            وه ...مگر به خوابها ببينمت 
                  غنچه نيستي كه مست اشتياق                 خيزم و زشاخه ها بچينمت
                          
                  شعله مي كشد به ظلمت شبم                  آتش كبود ديدگان تو         
                  ره مبند... بلكه ره برم به شوق                   در سراچه غم نهان تو
                                                                                                             

                                                                                                     (فروغ فرخزاد) 

                        

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 0:32  توسط سنگ صبور | 
               رسم عاشقی

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم مه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گريي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت :
وقتي با دلي پر عشق، در مردم بنگري ، آنان را آنگونه ببيني كه هستند، نه آنگونه كه خود خواهي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 23:34  توسط سنگ صبور | 
  

khalvatgozini.blogfa.com                

                 گورستان!

گورستان شهری است که در عین آبادی خراب است و یا همه روشنایی تیره است .

شهری است که در عین خروش خاموش است و با همه همسایگی و هم خانگی از همه بیگانه اند.

در این شهر رسم  دیدار نیست، راه به خانه یکدیگر ندارند تا غمخوار و همگسار یکدیگر باشند.

نیکو بنگرید که شما را دیر یا زود به این شهر خاموش در برند و در این غمکده وحشت افزا در اندازند.

اینجا خوابگاه همگان است و همگان را سرانجام خوابی چنین هولناک ضرورت باشد.

اکنون در این اندیشه خواب و خوابگاه ابدی خویش باشید تا شب قبر خود را مانند روز روشن یابید.

همه از اینجا چراغ عمل بر افروزید تا در آنجا رنج تاریکی نبرید.

هر چه کردید باز یابید و هر چه سرودید باز ستانید.

کسی را از درویدنِ  کِشته و جزای کرده ، گریز نباشد!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:32  توسط سنگ صبور | 
                                                گفت و گو با خدا

در روءیاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم

خدا پرسید: پس تو می خواهی که با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم:(( اگر وقت دارید))

خدا خندید و گفت:وقت من بی نهایت است

پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد: کودکی شان

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند

و بعد دوباره پس از مدتهّا آرزو می کنند که کودک باشند

این که آنها سلامتی خود را ازدست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خویش را باز یابند

این که با اظطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند

و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده

این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

دستهای خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: 

به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را، فرزندانت بیاموزند؟

او گفت:(( بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد))

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم ، امّا سالها طول می کشد که آن زخمها را التیام بخشیم

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد

بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند

فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند

بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند

بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند

بلكه آنها بايدخود را نيز ببخشند...

من با خضوع گفتم:(( از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم))

آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

خدا لبخند زد و گفت:

                             (( فقط اين كه بدانند من اينجا هستم))

                                                (( هميشه))               

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:27  توسط سنگ صبور | 
                   به یاد مهربان مادر بزرگی که دیگر در میان ما نیست...

دشوار است باور سفرت و باور اين که هرگز نميآيي.از برگ برگ تمامی یاسهای عالم  تو را گدايي   کرديم ،امّا فقط عطر روح نواز خاطراتت در مشام جانمان توان بی تو زيستن را به ما ميدهد پاس مي داريم تمامي لحظه هاي انتظار باز ديدنت را ،پاس مي داريم يادت را و تمامي اشک هاي عالم را ناباورانه نثار خاکت مي کنیم و هنوز رفتنت را باور نداريم...

چگونه می شود باور کرد که دیگر در میان ما نیستی؟ چگونه باور کنم که دیگر هرگز نخواهمت دید !        
 به کدامین امید دلخوش باشم و با چه امیدی زندگی را ادامه دهم وقتی که تو در میان ما نیستی ، نمی دانی که پس از رفتنت چه روزهایی را سپری کردم و فقط به این دلخوشم که  وقتی دلتنگت می شوم به یاد خاطراتم با تو می افتم، به یاد خنده های معصومانه ات، به یاد آن زمانی که هر وقت از همه چیز خسته و آزرده می شدم به تو پناه می بردم و تو مهربانانانه پذیرایم بودی وحرفهایم را با حوصله می شنیدی و پس از آن کمکم می کردی.به یاد آن زمانی می افتم که در دانشگاه هر وقت فرصتی دست می داد و کاری نداشتم ،مسیر دانشگاه تا خانه ات را با چه اشتیاقی می آمدم تا چند ساعتی پیش تو باشم و تو برایم از خاطرات جوانی ات می گفتی، خاطراتی که با وجود چند بار شنیدن هنوز هم مشتاق شنیدنشان بودم.

مهربان مادربزرگم! هنگامی که این شعر را بعد از نبودنت هر روز زمزمه می کنم تازه می فهمم که به چه بلایی دچار شدم!!!  آگه نبودم از غم بی مادری ولی                         مرگت پیام داد که بی مادری بلاست

هر وقت به یادت می افتم به یاد روزهای با هم بودن به یاد خوشی ها، ناخوشی ها ، شادی ها ... اشک امانم نمی دهد و تنها تسلّی وجودم است .آخر مگر می شود این همه خاطره را فراموش کرد؟!!! مگر نه اینکه زماني که متولد شدم به من آموختند دوست بدار ،هم اکنون که ديوانه وار دوست مي دارم مي گو يند فراموش کن!!!
 

بزرگ مادرم! دیگر امید را چگونه معنا کنم وقتی که خانه در غیاب تو ، چون کویری مرگبار افسرده و محنت زده ام می کند. چگونه باور کنم که دیگر آن لحظات، آن شیها و آن روزها دیگر تکرار نخواهند شد... دیگر به چه امیدی دلخوش باشم و به بهار بیاندیشم وقتی که با رفتنت بهار زندگی ام خزان شد و برگهای آرزوهایم یکایک زرد ، شاید با رفتنت به این نکته تأکید کردی که برگریز خزان گواه ناپایداری جهان است و ما نیز خود روزی همچون همه عزیزانمان که جلو چشمانمان بر خاک می ریزند، به کاروان رفتگان می پیوندیم....  که آمدن و رفتن ما در این دایره که زندگانیش می خوانیم،آغاز وپايان ناپايداري است 
   که دانايان و جهان آشنايان آن را چنان که بايد جدي نگرفته اند

مهربان مادرم! لحظات بی تو برایم سخت ایت و بهاران جز زمستان نیست و خورشیدی در این محنتکده بر ما نمی تابد و بی تو بودن از توانم خارج است .گاه در تیره روشن غروب که نه از جنس شب اشت و نه از جنس روز با خود می گویم: آخر چگونه ،چگونه باور کنم که دیگر نخواهمت دید و دیگر از حضورگرمی بخشت محرومم ! به قول اخوان ثالث  نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود....     

 چه درد آلود و  وحشتناک                            نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود                           دريغ و درد                              چه بود ؟ اين تير بيرحم  از کجا آمد؟                                              که غمگين باغ بي آواز ما را باز                  در اين محرومي و  عرياني پائیز                                     

بد ينسان ، ناگهان محروم و خالي کرد                      از آن تنها و تنها، قمري محزون و خوشخوان نيز
                                

  چه جانسوز و چه وحشت آور است اين درد                 نمي خواهم ، نمي آيد مرا باور                و من با اين شبيخون هاي بي شرمانه که دارد مرگ 
                                                                           بدم مي آ يد از اين زندگي ديگر

     بسي پيغام ها ،سوگند ها دادم                 خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر 
       نهادم دستهاي خويش ، چون زنهاريان بر سر                  که زنهار اي خدا ! اي داور ! اي دادار 
                                 تو را هم با تو  سوگند ،آي...               

      مکن ، مپسند اين، مگذار
 مبادا راست باشد اين  خبر، زنهار                         تو آخر وحشت  و اندوه را نشناختي ،هرگز
                            و نفشرده است  هرگز، پنجه بغضي گلويت را !!
   نمي داني چه جنگی درجگر مي افکند اين درد                              خداوندا !خداوندا 
                        به هر چه نيک و نيکي، هرچه اشک گرم و  آه سرد   
      تو کاري کن نباشد راست                           همين ،تنها تو مي داني ، چه بايد کرد 
                    مي دانم ، ببين گر خون من او را به  کار آيد، دريغي نيست 
                               تو کاري کن ، که بدانم زنده مانده است او
               و بينم باز هست و باز خندان است خوش، بر روي دشمن هم             
                                    بينم باز  گشو ده در به روي دوست


             الا ! با هر چه زين جنبده اي ،جاني, جمادي، يا نبات از تو 
                  سپهر و آن همه اختر              زمين و اين همه صحرا و  کوه و بيشه و دريا       
         جهان ها با جهان ها ، بازي مرگ و حيات از تو 
                                                                                              زنهار مي خواهد
        پس از عمري، همين يک آرزو ، يک خواست                   همين يک بار مي خواهد


               ببين ،غمگين دلم با وحشت و با  درد  مي گريد 
            خداوندا ! به حق هر چه مردانند                ببين ، يک مرد مي گريد ...     
                          چه سود ، اما دريغ و درد                در اين تاريکناي کور بي روزن
                      همه دارايي ما، دولت ما ، نور ما ،چشم و چراغ ما
             برفت از دست            نهان شد ،رفت 

       از اين نفرين شده ،مسکين خراب آباد 
            دريغا ،آن زن مردانه تر از هر چه مردانند                     آن آزاده ، آزاده
                                   نهان شد در تجير ابرهاي خاک
                                                           به خاک او نثاری  هست ، هر شب، پاک
                      

بزرگ مادرم!! دشوار است باور سفرت،و باور این که هرگز نمی آیی...  امّا این نیز تقدیر خداوند بود که تو را از ما گرفت و تو در آخرین لحظات مرگ چه آسوده و سبکبال پر کشیدی و رفتی.هیچ موقع آن لحظه از جلو چشمانم محو نمی شود که فقط گویی به خواب رفتی ولی خوسا به سعادتت که اینگونه به سوی خدایت پر کشیدی و این تقدیری بود که ما هم بر آستان حضرت دوست سر تعظیم فرود می آوریم و می گوییم: صبر بر مشيت و تقدير الهي هنر مردان خدا است آنان که جز ذات حق را در نظر نداشته هر مصیبتی را برای رضاي حق تحمل نموده و جز اين اعتقاد ندارند که خدايا هر آنچه به ما ميرسد تقدير و خواسته تو است و ما راضي به تقدير تو...
                                                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:20  توسط سنگ صبور | 

               آموخته ام که

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:6  توسط سنگ صبور | 
                     اعتراف:

                   تا نهان سازم از تو بار دگر                       راز این خاطرات پریشان را      

                    می کشم بر نگاه ناز آلود                        نرم و سنگین حجاب مژگان را

                   دل گرفتارخواهشي جان سوز                  از خدا راه چاره مي جويم


                    پارسا وار در برابر تو                              سخن از زهد و تو به مي گويم


                    آه هرگز گمان مبر که دلم                        با زبا نم رفيق و هم راه است


                    هر چه گفتم ،دروغ بود ،دروغ!                 کي تو را گفتم، آنچه دلخواه است؟


                    تو برايم ترانه مي خواني                        سخن ات ،جذبه اي نهان دارد


                    گوئيا،خوابم و ترانه تو                              از جهاني دگر، نشان دارد


                    شايد،اين را شنيده اي که زنان                در دل (آري ) و (نه) به لب دارند 


                    ضعف خود را ،عيان نمي سازند                راز دار و خموش و مکارند!


                     آه ...من هم زنم،زني که دلش               در هواي تو مي زند، پر و بال


                     دوستت دارم،اي خيال لطيف                   دوستت دارم ،ي اميد محال
                                                                                                              (فروغ فرخّزاد)

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:53  توسط سنگ صبور | 
 

 

 www.NasleMansour.com Design Weblog By: Sajad