![]() |
![]() |
|
| به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد |
|
زیبا ترین کلمه بر لبهای بشر کلمه (( مادر)) است. و زیبا ترین آوا، آوای ((مادرم)) این کلمه آکنده از عشق و امید است. کلمه ای شیرین و مهر انگیز که از اعماق قلب بر می خیزد و ...مادر همه چیز ما است . او در غم و اندوه ، تسکین دهنده ما است و در بیچارگی امید ما، و به هنگام ضعف قوت ما است. او سرچشمه عشق ، عطوفت، همدردی و گذشت است.کسی که مادر را از دست می دهد، در واقع روح پاکی را از دست می دهد که همواره حافظ و خیر خواه او بوده است. هر چیزی در طبیعت حکایت از وجود مادر می کند. خورشید مادر زمین است و غذای گرما بخش خود را به آن می دهد و در هنگام شب تا وقتی که زمین را با آواز دریا و نجوای پرندگان و جویبارها به خواب نبرد ، هیچگاه جهان را ترک نمی کند. و زمین ،مادر درختان و گلهاست . زمین آنها را می زاید ، پرستاری می کند و بعد آنها را از شیر می گیرد.درختها و گلها نیز مادران میوه های درشت و دانه های خود می شوند. و مادر، آن نمونه نخستین تمام هستی ، روح جاودانی است که لبریز از عشق و زیبایی است...
روزگاری دختری قدم به عرصه هستی گذاشت که وارث همه کمالات و ارزشهای ذاتی پدر شد. هم او که سلاله پاک ائمه از وجودش نشأت گرفت. او آمد تا زن را از بند گمراهی ها و خرافه های فکری نادرست زمان خود برهاند. صدیقه طاهره ،مظهر ایمان ایثار و تقوی است. او با ساده زیستی ، الگوی بی بدیل زنان مسلمان در سراسر جهان است. مروری بر زندگی پر فضیلت این بانوی گرانقدر موجب می شود بیشتر به خود ببالیم از اینکه میلاد مبارکش را (( روز زن)) نامیده اند. ای فاطمه کبری، از تو می آموزیم که شکوه زندگی را در صفا و صداقت و یکرنگی و ساده زیستی بدانیم.ای دختر محمد (ص) ، از تو می آموزیم که در برابر ناملایمات ، جامه صبوری بر تن کنیم و بلند طبع و والا نظر باشیم. ای فاطمه مرضیه، از تو می آموزیم که لباسمان از حیا و عفت و پوششمان از پرهیز گاری باشد و خوب می دانیم که برای پیمودن مسیر خوشبختی، باید راه تو را در پیش گیریم. ای خداوند بخشنده و مهربان ، ما را در این نیکبختی ، یاریگر باش... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 20:30 توسط سنگ صبور |
|
|
سلام به همه دوستان از اینکه چند وقته دیر آپ میکنم از همه تون معذرت می خوام و از این که تو نظر خواهی گفتین چرا آپ نمی کنم هم ممنونم ازتون و هم شرمنده . آخه چند وقتی می رفتیم سر کار ، ساعت کارش زیاد بود فرار کردم . خلاصه دیگه وقت کم داشتم . به هر حال از همه تون ممنونم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 19:37 توسط سنگ صبور |
|
|
چهار پرسش از علی (ع) امیر مومنان
مردی به حضور مبارک امیر المومنین(علیه السلام) رسید، عرض کرد یا امیرالمومنین: چهار سوال دارم .امام فرمودند :بپرس اگرچه چهل سوال باشد، عرض کرد : واجب چیست و واجبتر کدام است؟ نزدیک چیست و نزدیکتر کدام است؟عجیب چیست و عجیب تر کدام است؟ سخت چیست و سخت تر کدام است؟ امام فرمودند: واجب، اطاعت از خدای متعال و انجام واجبات است.واجبتر، ترک گناهان و محرمات است. نزدیک، قیام قیامت و نزدیکتر ،مرگ است. عجیب ، دنیا با تغییرات و دگرگونی هایی است که در اوست. وعجیبتر علاقه و محبت به دنیا است. سخت ،ساعت ورود در قبر و سخت تر از آن، دخول در قبر بدون زاد و توشه است.
زادِ فردای خود امروز ، از اینجا بردار این،نه راهیست که هر روز توان آمد و رفت!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:18 توسط سنگ صبور |
|
|
(فروغ فرخزاد)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 0:32 توسط سنگ صبور |
|
|
رسم عاشقی
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 23:34 توسط سنگ صبور |
|
|
گورستان! گورستان شهری است که در عین آبادی خراب است و یا همه روشنایی تیره است . شهری است که در عین خروش خاموش است و با همه همسایگی و هم خانگی از همه بیگانه اند. در این شهر رسم دیدار نیست، راه به خانه یکدیگر ندارند تا غمخوار و همگسار یکدیگر باشند. نیکو بنگرید که شما را دیر یا زود به این شهر خاموش در برند و در این غمکده وحشت افزا در اندازند. اینجا خوابگاه همگان است و همگان را سرانجام خوابی چنین هولناک ضرورت باشد. اکنون در این اندیشه خواب و خوابگاه ابدی خویش باشید تا شب قبر خود را مانند روز روشن یابید. همه از اینجا چراغ عمل بر افروزید تا در آنجا رنج تاریکی نبرید. هر چه کردید باز یابید و هر چه سرودید باز ستانید. کسی را از درویدنِ کِشته و جزای کرده ، گریز نباشد!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:32 توسط سنگ صبور |
|
|
گفت و گو با خدا
در روءیاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم خدا پرسید: پس تو می خواهی که با من گفت و گو کنی؟ من در پاسخش گفتم:(( اگر وقت دارید)) خدا خندید و گفت:وقت من بی نهایت است پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتهّا آرزو می کنند که کودک باشند این که آنها سلامتی خود را ازدست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خویش را باز یابند این که با اظطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را، فرزندانت بیاموزند؟ او گفت:(( بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد)) همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم ، امّا سالها طول می کشد که آن زخمها را التیام بخشیم بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايدخود را نيز ببخشند... من با خضوع گفتم:(( از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم)) آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خدا لبخند زد و گفت: (( فقط اين كه بدانند من اينجا هستم)) (( هميشه))
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:27 توسط سنگ صبور |
|
|
به یاد مهربان مادر بزرگی که دیگر در میان ما نیست...
دشوار است باور سفرت و باور اين که هرگز نميآيي.از برگ برگ تمامی یاسهای عالم تو را گدايي کرديم ،امّا فقط عطر روح نواز خاطراتت در مشام جانمان توان بی تو زيستن را به ما ميدهد پاس مي داريم تمامي لحظه هاي انتظار باز ديدنت را ،پاس مي داريم يادت را و تمامي اشک هاي عالم را ناباورانه نثار خاکت مي کنیم و هنوز رفتنت را باور نداريم... چگونه می شود باور کرد که دیگر در میان ما نیستی؟ چگونه باور کنم که دیگر هرگز نخواهمت دید ! مهربان مادربزرگم! هنگامی که این شعر را بعد از نبودنت هر روز زمزمه می کنم تازه می فهمم که به چه بلایی دچار شدم!!! آگه نبودم از غم بی مادری ولی مرگت پیام داد که بی مادری بلاست هر وقت به یادت می افتم به یاد روزهای با هم بودن به یاد خوشی ها، ناخوشی ها ، شادی ها ... اشک امانم نمی دهد و تنها تسلّی وجودم است .آخر مگر می شود این همه خاطره را فراموش کرد؟!!! مگر نه اینکه زماني که متولد شدم به من آموختند دوست بدار ،هم اکنون که ديوانه وار دوست مي دارم مي گو يند فراموش کن!!! بزرگ مادرم! دیگر امید را چگونه معنا کنم وقتی که خانه در غیاب تو ، چون کویری مرگبار افسرده و محنت زده ام می کند. چگونه باور کنم که دیگر آن لحظات، آن شیها و آن روزها دیگر تکرار نخواهند شد... دیگر به چه امیدی دلخوش باشم و به بهار بیاندیشم وقتی که با رفتنت بهار زندگی ام خزان شد و برگهای آرزوهایم یکایک زرد ، شاید با رفتنت به این نکته تأکید کردی که برگریز خزان گواه ناپایداری جهان است و ما نیز خود روزی همچون همه عزیزانمان که جلو چشمانمان بر خاک می ریزند، به کاروان رفتگان می پیوندیم.... که آمدن و رفتن ما در این دایره که زندگانیش می خوانیم،آغاز وپايان ناپايداري است مهربان مادرم! لحظات بی تو برایم سخت ایت و بهاران جز زمستان نیست و خورشیدی در این محنتکده بر ما نمی تابد و بی تو بودن از توانم خارج است .گاه در تیره روشن غروب که نه از جنس شب اشت و نه از جنس روز با خود می گویم: آخر چگونه ،چگونه باور کنم که دیگر نخواهمت دید و دیگر از حضورگرمی بخشت محرومم ! به قول اخوان ثالث نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود.... چه درد آلود و وحشتناک نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود دريغ و درد چه بود ؟ اين تير بيرحم از کجا آمد؟ که غمگين باغ بي آواز ما را باز در اين محرومي و عرياني پائیز بد ينسان ، ناگهان محروم و خالي کرد از آن تنها و تنها، قمري محزون و خوشخوان نيز چه جانسوز و چه وحشت آور است اين درد نمي خواهم ، نمي آيد مرا باور و من با اين شبيخون هاي بي شرمانه که دارد مرگ بسي پيغام ها ،سوگند ها دادم خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر مکن ، مپسند اين، مگذار
از اين نفرين شده ،مسکين خراب آباد بزرگ مادرم!! دشوار است باور سفرت،و باور این که هرگز نمی آیی... امّا این نیز تقدیر خداوند بود که تو را از ما گرفت و تو در آخرین لحظات مرگ چه آسوده و سبکبال پر کشیدی و رفتی.هیچ موقع آن لحظه از جلو چشمانم محو نمی شود که فقط گویی به خواب رفتی ولی خوسا به سعادتت که اینگونه به سوی خدایت پر کشیدی و این تقدیری بود که ما هم بر آستان حضرت دوست سر تعظیم فرود می آوریم و می گوییم: صبر بر مشيت و تقدير الهي هنر مردان خدا است آنان که جز ذات حق را در نظر نداشته هر مصیبتی را برای رضاي حق تحمل نموده و جز اين اعتقاد ندارند که خدايا هر آنچه به ما ميرسد تقدير و خواسته تو است و ما راضي به تقدير تو... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:20 توسط سنگ صبور |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:6 توسط سنگ صبور |
|
|
اعتراف:
تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطرات پریشان را می کشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگین حجاب مژگان را دل گرفتارخواهشي جان سوز از خدا راه چاره مي جويم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:53 توسط سنگ صبور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پروردگارا ،مرا بينشي ده ،تا تغيير دهم آنچه را مي توانم
آرامشي ده ، تا بپذيرم آنچه رانمي توانم تغيير دهم و بينشي ده ،تا تفاوت اين دو را دريابم |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
|
RSS
|
www.NasleMansour.com Design Weblog By: Sajad